... سيسموني بيني پسري ...

خدا رو شكر!!
بلاخره چيدن اتاقت تموم شد پسر گلم...
عزیزم این خونه ایه که قدمهای پر خیر و برکتت رو توش گذاشتی و باعث خونه دار شدن ما شدی...

بابا احمد ، مادر روحی و دایی آرمان


و بابا حبیب ، عمو مجتبی، مامان حاشی و عمو مهدی


بقیه در ادامه مطلب 


این قنداق پشمی رو مامان خودم برات بافتم عزیزم تا از سرمای زمستون در امان
پسر قشنگم









حلقه جلو دریت رو هم مامان خودم واست درست کردم
دوست داری مامانی؟




اینم تخت نوجوان رادین جون








این هم از تخت نوزادی پسری

این جا نماز رو مامان حاشی واست آورده گلم

اینم لوستر اتاقت
چون طرح پو پیدا نکردم ، با برچسب برجسته پو تزیینش کردم
امیدوارم خوشت بیاد مامانی

این چهار دست لباس رو هم مامان حاشی از سفر حج واسه گل پسری سوغات آورده
ممنون مامان حاشی




این سوئی شرت خوشگی و بلوز سبز رو خاله بنفشه جون واسه سیسمونی دیدن رادین ج.ن هدیه آورده
آریانای گل هم از اینا سرخابیش رو داره و قراره وقتی رادین بزرگ شد با هم عکس یادگاری بندازن

ممنون خاله جونم






این پرده رو مادر روحی با دیتهای مهربونش واسه پسری دوخته
مرسی مادری
خیلی خشگله

این ماشین آتش نشانی و این عروسک خوشگل که اسمش "حُسنی" خانم گله و شده آبجی "حسنی" و این تاس و با اون دفتر نقاشی و رنگ آمیزی رو خاله رویای مهربون زحمت کشیده و واسه هدیه سیسمونی بینی شما آورده عزیز دلم
دست شما درد نکنه خاله جون

به نام خداي مهربون
- سيسموني بيني پسري 12/08/1390
خدا رو شكر!!
بلاخره چيدن اتاقت تموم شد پسر گلم...
بد نشد،اما همه اوني كه ميخواستم و تو ذهنم بود رو نتونستم اجرا كنم،چون خونه خودمون نبود كه هر كاري دلم بخواد رو بتونم انجام بدم.باشه طلبت تا خونه خودمون واست سنگ تموم بزارم...
حیف که نه خاله داری و نه عمه تا بهم تو چیدمان اتاقت کمک کنند...
اما از خاله بنهشه و خاله رویا ممنون که ابن همه راه از تهران اومدند و واسه سیسمونی آوردنت به مادر روحی همراهی کردنند.
با اينكه تو روزهاي اخر خيلي خستم ميكردي ولي دلم ميخواست واسه ديدن اتاقت از پدر و مادر بزرگها ودايي وعموها دعوت كنم تا بيان خونمون...
تصميم گرفتم واسه اينكه زياد خسته نشم عصرونه درست كنم.آش رشته پختم با سالاد الويه... اما واسه همينها هم كلي خسته شدم.
مهمونها اومدن، طبق معمول با ميوه و چاي از مهمونها پذيرايي شدو بعد نوبت ديدن اتاقت شد. اول مامان بزرگها بعد بابا بزرگها و بعد دايي و عموها اتاقتو ديدند.
همه خوششون اومده بود وهر كسي يه چيزي ميگفت. عمو مجتبي به جورابهات نگاه مي كرد و مي گفت چقدر كوچولوئه ، دايي آرمان هم با وسايلت بازي مي كرد و بعد از ديدن چند تا عكس يادگاري خوانوادگي انداختيم...
تقريبا" همه وسايلت از مكه خريده شده بود چون قبل از به دنيا اومدنت هر دو تا مامان بزرگ بابا بزرگهات به سفر حج مشرف شده بودند.چند روز قبل از اين روز هم عمو مهدي با اردوي دانش اموزي به جنوب سفر كرده بود و برات سوغاتي يه خروس با صداي وحشتناك و يه عروسك پت گرفته بود و مادر جون هم يه دست رختخواب نوزادي نارنجي رنگ و لحاف بچگي هاي بابا محسن كه نو مونده بود با يه پتوي مسافرتي واسه سيسمونيت هديه اورده بود...
پايه رنگ اتاقت رو قرمز مشكي انتخاب كرده بودم و بيشتر وسايلت هم همين رنگ رو داشت و با پرده و رو تختي وفرش و برچسبها و عروسكهاي پو تزيين شده بود و چند تيكه هم از وسايلت مثل پا دري و جا حوله اي و جا جورابي و جا دستمالي رو هم طرح كفشدوزك گرفتم…
بعد ديدن اتاقت و تبريك و نشكرها،من و بابا محسن ميز عصرونه رو چيديم و از مهمونها دعوت كرديم تا از خودشون پذيرايي كنند ، مردها رو ميز و مادر جونها رو راحتي نشستد ومشغول پذيرايي از خودشون شدندو طبق معمول بعد از ميل كردن شروع به تعريف از دست پخت ماماني كردند ...
تو اين فاصله هم چند تا عكس ديگه انداختم و بعد از مدتي مهمونها خداحافظي كردند و رفتند.



... سيسموني بيني پسري ... 
